ღ♥ღ __**سایه سپید**__ღ♥ღ
خاتمه.........
پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد...

|+| نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 11:21 |
کلاغ........پر!!!!
بازم ترانه پرپر
تو لحظه های آخر
من هستم و تو نیسنی
یه جنگ نا برابر
مثل یه بازی بود عشق
دنبال هم می کردیم
می گشتیم و می گشتیم
که دور هم بگردیم
اما یه خورده مونده
به لحظه های باور
بازیمونو می باختیم
کنار خط آخر
آهای آهای کلاغ پر
بازی دیگه تمومه
تو عشق من نبودی
یه سایه روبه رومه
همیشه فکر می کردم
که با منی تا آخر
من اشتباه می کردم
آهای آهای کلاغ پر...!

|+| نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 11:17


